شکاف­های آشکار در ساختار جمعیت اسلامی افغانستان
گزارش و تحلیل
1396/12/4

 

امان­الله شفایی

 

جمعیت اسلامی افغانستان که توسط برهان­الدین ربانی در دهه 1960 تاسیس شد، یکی از شاخه­های اصلی «جوانان مسلمان» است که در دوره دموکراسی دوم(1963-1973) آشکارا گرایشات اخوانی داشت و به عنوان شاخه بین­المللی اخوان­المسلیمن در افغانستان شناخته می­شد. جوانان مسلمان تحت فشار رژیم­های سلطنتی و جمهوریت ناگزیر فعالیت­های زیرزمینی را پیشه نمود تا این که با دست زدن به چند عملیات چریکی مورد تعقیب قرار گرفت و رهبران آن به پاکستان گریختند. پس از عبدالرحیم نیازی در میان رهبران این سازمان برهان­الدین ربانی، گلبدین حکمتیار و یونس خالص سرشناس­ترین آنها بود. ربانی که سابقه تحصیل در الازهر را داشت و از نزدیک تحت تاثیر رهبران اخوان­المسلمین مصر بویژه تئوری­پرداز آن سید قطب قرار داشت، خود را شایسته­ترین فرد برای رهبری می­دانست. اما او تاجیک­تبار بود و این موضوع برای رهبری بلامنازع وی بر جوانان مسلمان پوئن منفی به شمار می­رفت. بنابراین جمعیت اسلامی که حتی عنوان خود را از جمعیت اخوان­المسلمین وام گرفته است، در مجموعه جوانان مسلمان از اخوانی­های فارسی­زبان نمایندگی می­نمود. این در حالی بود که قاطبه اخوانی­های پشتوزبان در ذیل حزب اسلامی گرد آمده بودند. این جناح­بندی پس از تاسیس نظام جمهوری و بویژه پس از استقرار اخوانی­ها در پیشاور پاکستان معنای محصلی پیدا نمود.

از این پس جمعیت اسلامی به رهبری برهان­الدین ربانی راه خود را کاملا از حزب اسلامی گلبدین حکمتیار و یونس خالص جدا نمود و این سازمان را به عنوان مهم­ترین باشگاه مکتبی و سیاسی تاجیک­تبارهای افغانستان تبدیل نمود. با وقوع کودتای مارکسیستی در 1978، حزب جمعیت رویکرد جهادی به خود گرفت و با دریافت کمک­های مالی و تسلیحاتی سخاوتمندانه از کشورهای غربی و عربی به یکی از سازمان­های مهم مسلح اپوزیسیون تبدیل شد. در دوره چهارده ساله جهاد مقر این سازمان در پیشاور پاکستان قرار داشت اما این حزب جبهات موثری در داخل افغانستان علیه حضور نیروهای شوروی و دولت مارکسیستی ایجاد کرده بود که مهمترین آن توسط احمدشاه مسعود اداره می­شد. پس از سرنگونی رژیم مارکسیستی در 1992 جمعیت اسلامی که دسترسی بهتری به کابل داشت، بلافاصله بخش اعظم این شهر را در اختیار گرفت و دولت اسلامی به رهبری ربانی را برای نزدیک به چهار سال سرپا نگاه داشت. در این سال­ها افغانستان در گرداب جنگ داخلی میان مجاهدین سابق فرو رفته بود که جمعیت اسلامی یک طرف اصلی آن بود. با روی کار آمدن طالبان در 1996، جمعیت اسلامی بار دیگر به عنوان حزب اپوزیسیون علم مبارزه علیه طالبان را برافراشت تا این که پس از واقعه یازده سپتامبر 2001 و سقوط رژیم طالبان توسط ائتلاف بین­المللی، رهبران جمعیت اسلامی بار دیگر به کابل بازگشتند. ربانی تحت فشار جامعه بین­المللی کرسی ریاست­جمهوری را واگذار نمود و به نمایندگی پارلمان و ریاست شورای عالی صلح قناعت کرد. اما او همانند احمدشاه مسعود در یک عملیات پیچیده طالبان در سال1390 کشته شد. مرگ ربانی در حقیقت پایان حاکمیت فرهمندانه او بر سازمانی بود که خود بناگذاشته بود. در دوران زعامت وی بر جمعیت به غیر از احمدشاه مسعود، هیچ یک از اعضای شورای مرکزی یارای رقابت با او را نداشت و به مانند پدرخوانده جمعیتی­ها از احترام بسیاری برخوردار بود.

پس از ربانی و در غیاب احمدشاه مسعود، هیچ عنصر دیگری نتوانست جای ربانی را پر کند. اعضای بلندپایه جمعیت بویژه قسیم فهیم، یونس قانونی، عبدالله عبدالله، اسماعیل­خان، و عطامحمد نور هیچ کدام از امتیاز خاصی برای رسیدن به رهبری برخوردار نبودند. در نتیجه شورای مرکزی با ریش­سفیدی اجماع ضعیفی حول زعامت صلاح­الدین ربانی فرزند برهان­الدین بوجود آورد و وی را ابتدا به عنوان سرپرست و سپس رئیس جمعیت برگزید. اما در همان ابتدا مشخص بود که بی­تجربگی صلاح­الدین از یک سو و تبدیل شدن افرادی همانند فهیم، عبدالله، اسماعیل­خان و نور به عنوان جزیره­های قدرت از سوی دوم، یکپارچگی این حزب را با تردید مواجه خواهد نمود. با مرگ غیرمترقبه فهیم در سال 1392 یکی از مدعیان از صحنه خارج و موقعیت صلاح­الدین ربانی تا اندازه­ای تثبیت شد. معرفی عبدالله به عنوان نامزد این حزب برای انتخابات ریاست­جمهوری سال 2014 توافق مهمی بود که در ظاهر از آرامش درون­سازمانی و سرپوش گذاشتن بر اختلافات در جمعیت خبر می­داد. اما در واقع این آرامش پیش از طوفان بود. طوفان زمانی وزیدن گرفت که جمعیت اسلامی مجبور شد پس از گره خوردن نتیجه انتخابات، به تشکیل دولت وحدت ملی رضایت دهد. اما شکاف­ها در جمعیت زمانی سرباز کرد که حلقه پیرامون محمداشرف غنی در دو سال نخست حکومت موفق شد کادرهای کلیدی جمعیت را یکی پس از دیگری از کانون­های اصلی قدرت دور کند و برای ریاست اجرائیه و شخص آقای عبدالله جز نقشی سمبلیک باقی نگذارد.

تضعیف جایگاه جمعیت در حکومت وحدت ملی موجب شد شکاف­های رفوشده در درون جمعیت بار دیگر آشکار شود. از این پس مقامات ارشد این حزب از یک سو عبدالله راه تحت فشار قرار می­دادند که چرا در مصاف با آقای غنی، امتیازات فراوانی را واگذار نموده است و از سوی دیگر صلاح­الدین ربانی را متهم می­نمودند که با خوابیدن در باد وزارت امور خارجه، از سر و سامان دادن به وضعیت پریشان جمعیت اسلامی غافل مانده است. در این میان عطامحمد نور که جایگاهش به عنوان والی ولایت بلخ به خطر افتاده بود، بیشترین انتقادها را حواله آقای عبدالله می­نمود اما جوابی نمی­شنید. نهایتا او با عبور از عبدالله تصمیم گرفت مستقیما با اشرف­غنی وارد مذاکره شده و ماندن در مقامش را حداقل تا پایان عمر حکومت وحدت ملی تضمین کند. از دید آگاهان این امر شکاف ترمیم­ناپذیری در جمعیت پدید آورد. عبور آقای نور از عبدالله موجب شد که عبدالله در برکناری او از ولایت بلخ با اشرف­غنی هم­دست شود و در اقدامی غیرمترقبه بر برکناری وی از سوی آقای غنی صحه بگذارد.

 عزل آقای نور از ولایت بلخ، دو دستگی عمیقی میان سران جمعیت پدید آورد و شورای رهبری آن را دو شقه نمود. برخواستن صلاح­الدین ربانی و اسماعیل­خان در حمایت از آقای نور، موجب شد طیف جوان­تر و مدرن­تر این حزب همانند امرالله صالح و ادیب فهیم از آقای عبدالله اعلام حمایت کنند. هرچند که آینده جمعیت اسلامی بستگی به عوامل پیدا و پنهان بسیاری دارد. اما شواهد حاکی از آن است که گسل­های موجود که در گذشته در زیر پوسته جمعیت اسلامی قرار داشت در حال حاضر به شدت فعال شده و اگر گذشته را معیار قضاوت آینده قرار دهیم باید گفت جمعیت اسلامی آخرین حزبی است که به سرنوشت احزاب بزرگی مانند حزب دمکراتیک خلق، حزب اسلامی و حزب وحدت اسلامی دچار می­شود. خبرها حاکی از آن است که عده­ای از پیشکسوتان این حزب برای ترمیم شکاف­های پدید آمده و نگاه­داشتن ساختار متحد جمعیت دست به کار شده­اند، اما باید گفت که در فرهنگ سیاسی شخص­محور افغانستان، مرگ برهان­الدین ربانی را می­بایست آغازی بر پایان جمعیت اسلامی یک­پارچه ارزیابی نمود.