ناهمواری­های آزادی فکر و اندیشه
باورهای دینی
1397/3/12

میرزاحسین نظری

چکیده

آزادی و راسیونالیسم انتقادی در جهت خود اثباتی بشر، نقد و نسخ فراروایت‌ها و تحکیم قدرت و استیلا بر عالم و آدم سیر می­کند. معماری مدینه فاضله و مهندسی جامعه امن، آزاد، عاری از خشونت و فاشیسم مذهبی، فارغ از تعصب و جمود فکری، رویای ایده آل تاریخ و تمدن غرب بود، ولی اکنون غرب نه معلم آزادی، برابری و عدالت بلکه مغرب عقلانیت معطوف به وحی و غیاب معنی است. آدمی بدلیل برخورداری از گوهر عقلانیت نسبت به آزادی حساسیت می ورزد. یکی از اوصاف این گوهر این است که یک منطقه کاملا آزاد است، اگر عقل گرفتار اسارت و جبر شود از عقلانیت می افتد، پس بر سبیل عکس نقیض، عقلانیت فارغ از جبر است. عقل خالص، آزاد است، ولی نه از بند منطق، که منطق، عین عقلانیت است. عقل و منطق محتاج محیط آزادست، تا با پیوستن به عقول و اذهان دیگر، صیقلی تر و خالص تر شود.

مجاهدت با نفس و در آویختن با شهوت و غضب، شرط پالودن عقل از آلودگی است. برای حصول ورزیدگی در تعقل، می باید بیشتر تعقل کند، برای اصلاح عیوب عقل باید از عقل مدد گرفت. همان گونه که برای کشف عیوب آزادی و رفع آن، به آزادی حاجت است و برای بهتر استفاده کردن از آزادی، به محیط آزاد نیاز است. این از موارد دلپذیر مشابهت این دو نعمت بزرگ است؛ یعنی عقل و آزادی از خود و از محصولات خود تغذیه میکنند راه دشوار آزادی کوشیده تا ربط وثیق عقل و عقلانیت با آزادی را، تحقیق و تعقیب کند؛ به دیگر سخن پرسش اصلی این است که عقل و آزادی چه نسبتی با یکدیگر دارند؟ آزادی بر سر عقل چه می آورد، و عقل از آزادی چه می اندوزد؟ بحث، به طورکلی در باره آزادی فکر است.

واژه های کلیدی: آزادی، عقلانیت ، اندیشه، سنت.

مقدمه

دعوت به تحقیق و تعقیب مبادی آزادی برای تحری حقیقت و کوبیدن استبداد، در واقع قدم گذاشتن در راه دشوار آزادی و آزادگی است. مقوله آزادی، آزادی صوری نیست، برای رسیدن به آن باید اصول و مبانی آزادی را پذیرفت، از جمله به جدایی سیاست از دین گردن گذاشت. ملاک این آزادی عقل کارافزای هر روزی است که نه فقط متعرض قهر قدرتهای سوداگر نمی شود، بلکه با این قهر هماهنگی و موافقت دارد. این آزادی، آزادی میل و خواستن انسان خودبنیادانگار است. کسی که نمی تواند به مبادی بپردازد و از ترس استبداد به این آزادی پناه می برند و آزادی را بر استبداد از هر نوع که باشد ترجیح میدهند در مرتبه عمل سیاسی قابل ملامت نیستند. اما اگر آنرا در مقابل دین بگذارند و مطابق با دین قلمداد کنند، یا جاهل اند یا مغرض. گفتمان عقلانیت انتقادی و آزادی در ساحت های مختلف از جمله ساحت فکر و نظر، سیاست، اخلاق و اقتصاد قابل طرح و تحلیل است.

تفکر آزادی و آزادگی از آنجا آغاز می شود که آدمی می­کوشد خودش را از شر مقدسات و ولایت فکری آزاد کند اما فقط ولایت کلیسا نبود که مقدس بود؛ ولایت شاهان(سلطنت) و ولایت متفکران پیشین نیز مقدس بود کافی بود سخنی از متفکران پیشین در میان بیاید تا دهان و زبان را ببندد و همه را به تسلیم دعوت کند. « اگر کسی با حسن نیت می خواهد دین ترقی کند، نباید دست به دامن کسی بزند که اولین دردش این است که ولایت را رد کند ... او لیبرال است و لیبرالها میگویند ما ولایت را قبول نداریم؛ اما این که کسی بگوید من ولایت را قبول دارم و در عین حال شعار بدهد زنده باد کسی که تیشه به ریشه ولایت میزند باید در کار و بار خود تامل کند.» (داوری ص 417 ـ 418 ) عقلانیت انتقادی مسبوق به شرایط لازم سابق بر عقلانیت است، در جایی که شرایط موجود نیست هوشها تباه، خردها پریشان و آموخته ها بی حاصل می شود یا در راه دیگر می افتد. اکنون کشورهای توسعه نیافته مدفن استعدادهای بر باد رفته و تباه شده است.

در طرح و بنای راسیونالیسم انتقادی، جایز الخطا بودن آدمی مورد توجه، و تاکید جدی است، در واقع یکی از مبانی معرفت شناختی راسیونالیسم انتقادی به شمار می آید و به جای همه مبانی و اصول مقدس پیشین در صدر می نشیند، آدمی هم در عرصه سیاست و هم در عرصه معرفت و هم در ساحت دیانت جایز الخطاست. « بررسی دقیق لیبرالیسم معلوم می دارد که لیبرالیسم بر یک نظریه شناخت متکی است که نه تنها انسجام منطقی آنرا تامین می­کند بلکه ضامن تحقق آن نیز هست. و بنابراین نظریه، حقیقت آشکار نیست و انسانها موجودات فانی و جایز الخطا هستند که باید پیگیرانه و به صورت جمعی در پی یافتن حقیقت تلاش کنند ... هیچ فرد یا نهاد واحدی نمی­تواند مدعی تملک انحصاری حقیقت باشد حقیقت ملک عینی همگان است و همه باید از آزادی و فرصت جستجو و یافتن  حقیقت برخوردار باشند.»(آربلاستر ص 82ـ 87 ) در افق عالم علمی و تکنیکی غرب، آزادی، رهایی و استقلال بشر پدیدار شده و تعلیمات علمی و فنی با نظر به این افق سامان یافته و دانش آموزان و دانشمندان در روشنایی این افق کارکرده­اند و البته حاصل کارشان تصرف در موجودات و اثبات و احراز قدرت بشر بوده است.

جوهر راسیونالیسم انتقادی، مذهب اصالت بشر و خودبنیادی بشر است. عقلانیت به ماده اقبال کرده و شان و مقام آن تسخیر ماده است اگر در ورای بشریت هم چیزی ببیند، آنرا به نحوی تابع بشر می­کند.« قرون وسطا بشر را خوار میداشت و در جانب تفریط بود، دوره جدید اما، در اثبات بشریت افراط می­کند. این تغییر وجود بشر، تغییر نگاه و تلقی بشر است... در دوره جدید بنایی گذاشته می­شود که در آن سلطنت انسان به رسمیت شناخته می­شود. به عبارت دیگر دوره جدید است که انسان صفات خدایی به خود می­دهد.» (داوری ص 96 ) در دوره جدید بشر قدرت و توانایی تصرف در موجودات و حل مشکلات و فراهم آوردن و ساختن و پرداختن مناسب­ترین شرایط زندگی بدست آورد و بسیاری از صفات کمالی را به خود نسبت داده است.

آزادی و عقلانیت قائم و مقوم انسانیت

آزادی امر انتزاعی نیست که با هر شخص و با  هر قول و فعلی نسبت مساوی داشته باشد و هرکس در هر حال و در هر جا بتواند دعوی آزادی خواهی و آزادی دوستی بکند. چه بسا کسانی که یک عمر، دم از آزادی­خواهی زده اند و یک دم با آزادی نبوده اند. در راسیونالیسم انتقادی شان و مقامی از وجود بشر که در قرون وسطا از آن غفلت شده بود، آزاد شد و اهمیت یافت، و آن رهایی از محدودیتها و محرومیتهای کلیسایی و آزادی از شر مقدسات و ظهور عقلانیت بود.

آزادی و عقلانیت انتقادی، پیوند ناگسستنی دارند، راسیونالیسم انتقادی، برات آزادی است و آزادی با  حضور و حیات تفکر و عقلانیت انتقادی پدید می­آید و با نبودن آن محو می­شود؛ یعنی هر جا تفکر و تعقل نباشد آزادی هم نیست. در واقع آزادی و تفکر مقدم و موخر نیستند و آمدن یکی موقوف به وجود دیگری نیست و نه تنها این دو باهمند، بلکه در حقیقت یکی هستند. با تفکر و آزادی است که در و دروازه آینده گشوده می شود و مردم به جای این که در جا بزند یا به گرد خویش بگردند، قدم در راه می گذارد و طرح های نو در می اندازند. این آینده تکرار بدون تذکر جامعه قدیم نیست و جامعه­های توسعه نیافته مانده از تجدد و رانده از گذشته نیز به آن تعلقی ندارند و معمولا دستشان از آن کوتاه است. رسیدن به آزادی مسبوق به این است که ببینیم چه نسبتی با آزادی داریم و چگونه می­توانیم به آن برسیم. راه دشوار آزادی را باید به قدم همت پیمود، کافی نیست زبان به ستایش از آزادی و عقلانیت گشود. آزادی ملک کس و یا کسانی نیست که آن را با روی و ریا برای خود نگا ه دارند و از اعطای آن به دیگران مضایقه کنند.

اساسا آزادی و راسیونالیسم انتقادی، امر زاید و عارض بر وجود آدمی نیست، بلکه انسان در ذات خود آزاد و خردمند است. منتها همیشه به عقلانیت و آزادی خود تذکر ندارد. آزادی و راسیونالیسم جدید نیز صورتی از آزادی و عقلانیت است که با تذکر تاریخی پدید آمده است. « به نظر می­رسدکه عقلانیت و آزادی دو مولفه ی اصلی انسانیت اند بدین معنا که ما به میزان عقلانیت جامع تر و عمیق تر و آزادی بیشتری که داریم از سایر حیوانات دورتر و به ساحت انسانیت نزدیکتریم. بنابراین تعبد، تسلیم و تقلید که در مقام نظر با عقلانیت منافات دارند و در مقام عمل با آزادی باید به حداقل ممکن کاهش یابند.»(گورویچ ص 111) جوامعی که در سودای تجددند و لوازم آن را می جویند و در این طلب به دین و سنت دینی پشت کرده اند از تجدد مانده و از سنت رانده شده اند در وضع امتناع تفکر قرار دارند. پیداست که اگر بشر در وضع امتناع تفکر قرارگیرد از موضع و مقام بشری خود خارج می شود. واضح است که تفکر و عقلانیت با امتناع نمی­سازد. منتهی تا شرایط آن پدید نیاید پیدا نمی شود.

آزادی یکی از برجسته ترین مفاهیم و مبانی راسیونالیسم انتقادی است، تا آنجا که هواداران این مکتب، راسیونالیسم را بر اساس آن تعریف می­کنند، در حالی که از نظر دیگر متفکران، آزادی باید با اصول و ارزشهای دیگری که برای مردم اهمیت دارند، چون خوشبختی، برابری، عدالت اجتماعی، دموکراسی، حفظ نظم و ثبات اجتماعی مقایسه شود و در باره ی آن تصمیم اتخاذ گردد. در لیبرالیسم هیچ یک از این اصول با تعهد نسبت به آزادی، برابری نمی­کند. از دیدگاه لیبرالیسم، آزادی وسیله ای رسیدن به یک هدف سیاسی متعالی­تر نیست بلکه فی نفسه عالی­ترین هدف سیاسی است. « بشر جدید نظم قرون وسطا را ظالمانه یافته و با شعار آزادی، آن ظلم را برهم زده است. البته از زمان انقلاب فرانسه آزادی از برابری و عدالت سبقت گرفت و آنرا تحت الشعاع قرار داد و منورالفکری قرن هجدهم از راه دشوار زندگی که لازمه دوام تاریخ بشر است چیزی نگفت و آنرا در پرده فراموشی انداخت. بدین جهت لیبرالیسم اخیر از طرح عدالت ابا دارد و آنرا مفید نمی­داند.» (داوری ص 226 ) هر جامعه ای چشم انداز و افقی دارد و امور اصلی و اساسی آن جامعه در آن افق وضوح و هماهنگی و توجیه و حقانیت پیدا می کند اما اگر افق پوشیده باشد آشوب و اختلاف پیش می آید. هر قوم که تجدد و عقلانیت را برای سود موهوم طلب کند نه به عقلانیت و آزادی می رسد و نه سودی عایدش می شود. تاسیس و تعلیم علم و عقل جدید در غرب برای تصرف در موجودات بوده است اما گمان نشود که غرب در سودای سود فردی و شخصی حاصل از تصرف در موجودات به دانش رو کرده است.

در لیبرالیسم معمولا واژه ی آزادی به صورت « آزادی از » چیزی تعریف می شود نه « آزادی برای» منظوری لیبرالیسم غالبا آزادی را به گونه ای منفی، و به مثابه شرایطی که در آن شخص مجبور و مقید نیست، در امورش مداخله نمی شود و تحت فشار قرار نمی گیرد، تعریف می کنند. « درعرصه سیاست هدف لیبرالیسم بیش از هر چیز، محدود کردن نقش دولت بود و دادن تعریفی از دولت به طوری که آنرا در حد یک پلیس کم قدرت نگه دارد این تلقی از دولت که دولت یک مزاحم است و هر چه این مزاحمت کمتر باشد بهتر است بینشی است مربوط به بخش سیاسی تفکر لیبرالیسم »(ویل دورانت ص 336) یکی از خصوصیات بارز اندیشه­ی لیبرالیسم آن است که بیش از آن که اجتماعی و اقتصادی باشد، سیاسی است هنگامی که به قدرت یا اقتدار می­اندیشد، همان قدرت یا اقتدار سیاسی را مدنظر دارد.

آزادی فردی، کرامت بشر، حرمت حقیقت و حفظ قدر و قیمت سخن آزاد، دغدغه­ی اصلی لیبرالها را تشکیل می­دهد. فرد باید حق داشته باشد اعتقادات خود را برگزیند، ابراز این عقاید برای عموم آزاد باشد و بتواند بر اساس آن عمل کند؛ البته تا جایی که با حقوق دیگران و چارچوب قوانین و نهادهای قانونی موجود سازگار باشد. لیبرالها به صراحت یا به تلویح خود را تافته جدا بافته و صاحب فلسفه و علم و روش علمی و بنیان گذار مدینه آزاد خوانده و دیگران را با این امور بیگانه دانسته اند. آنان خود را نه فقط صاحب درک و دریافت، بلکه عین عقل جدید دیده بودند. اعتقاد راسخ به وجود آزادی برای نیل به هر هدف مطلوبی، صفت بارز لیبرالیسم در همه دوره­هاست. حد و حدود آزادی فقط قانون تعیین می کند لیبرالها عمیقا متقاعد شده اند که زندگی بدون آزادی ارزش زیستن ندارد. از همین روست که آنان همواره خواسته اند فرد را از تضییقات و اجبارهای ناعادلانه و بازدارنده ای که حکومتها و نهادها و سنت ها به او تحمیل می­کنند، رها سازند. فرد خودمختار و مستقل باید آزاد باشد تا شغلش را انتخاب و عقایدش را اظهار کند و ملیتش را تغییر دهد و از جایی به جایی دیگر برود.

آزادی و عقلانیت در دام فرعونیت بشر

در آغاز تاریخ جدید بشر صورت خود را در آئینه حق دید و این صورت را حق انگاشت و آزادی خود را در تعلق به آن بازشناخت، از آن زمان بشر دایرمدار همه چیز و میزان حق و باطل شده است. « در غرب، بشر، اول و آخر و محور و مدار همه چیز است. همه چیز از اوست و همه چیز برای اوست...سراسر تاریخ  تفکرغربی، که تاریخ عظیمی است، تاریخ قهر و غلبه بر آدم و عالم است. در این تاریخ، همه چیز برای انسان است تمامی حق به انسان داده می شود...غرب داعیه ای سلطنت بشر است.» (داوری ص 96 ـ 97 ) این تصور که آدمی صرف نظر از بستگیها و تعلقاتش می تواند هر چیزی و هرکاری را یاد بگیرد و صلاح کار خود و راه درست را بازشناسد و عالم و محقق و هنرمند شود، سودای بیهوده ای است که با غفلت از فرهنگ و انکار آن تناسب دارد. در جای که راه و مقصد مردمان روشن نیست، گوشها جز سخنان عادی و پراکنده چیزی نمی شنود و قوه فاهمه، آن سخنان پراکنده را بد می فهمد در این وضع چه بسا یک فیلسوف و متفکر از غیاب معنی و امتناع تفکر سخن بگوید.

یکی از این دلایل که استوارت میل و دیگران مطرح کرده اند این است که میان آزادی فردی و خلاقیت و ابتکار در زمینه ی دانش و هنر پیوندی ضروری وجود دارد. این اندیشه که علم و هنر در فضای ناب آزادی و مدارا، به بهترین وجه شکوفا می شوند ولی تحت هر نوع دیکتاتوری اجتماعی یا سیاسی، این نهالهای شکننده پژمرده می شوند و می میرند، ازمباحث رایج و ادیبانه لیبرالی و  برای دنیای غرب نیز بسیار مطبوع و دلپذیر بوده است( ر.ک: آربلاسترص 88 ) این استدلال جز ارزش خطابی، اعتباری ندارد؛ چنان که متعصب ترین هواداران استوارت میل نیز آنرا نپذیرفته اند. علوم و فنون جدید بستگی به شرایط روحی و فرهنگی دارد تفکر و تعلق به اصول و مبانی ایده آل آزادی و عقلانیت شرط اتقان و استواری همه کارهاست هر جا این تعلق باشد، کارها درست و بقاعده صورت می­گیرد و هر جا نباشد، نصیبی که از عقلانیت و آزادی برده می شود بسیار اندک و ناچیز است. آیا راهی برای مستحکم ساختن مجدد بنیاد عقل استدلالی وجود دارد؟ آیا با رجوع به دین و عالم دینی می­توان به عقل انتقادی نشاط دو باره بخشید.

در آثار بعضی مشاهیر فلسفه غرب آمده است که علم و تجدد با عقل، و دین و مذهب با اسطوره قرابت و تناسب دارد و علم و عقل در مقابل اسطوره است. البته وقتی گفته می شود عالم عقلی در برابر عالم دینی و اساطیری است باید مبنای تقسیم را ذکر کند و توضیح دهد که قوام هر یک از دو عالم که تشخیص داده است چیست؟. شکی نیست که در سایه ی آزادی فکر و بیان، نقد و تضارب آراء در مسائل گوناگون فراگیرتر و مطلوب تر انجام خواهد گرفت و از این طریق بهتر می توان به حقیقت یا مصلحت پی برد، اما این که چنین راه و روشی را یگانه راه کشف حقیقت یا مصلحت بدانیم پذیرفته نیست زیرا اولا یک سلسله حقایق و مصالح کلی و بدیهی وجود دارد که از پایه های حیات علمی و عملی بشرمحسوب می شوند و نقدناپذیرند.

 ثانیا راه کشف حقیقت و مصلحت منحصر در فکر و خرد بشری نیست بلکه یک سلسله حقایق و مصالح کلی و جزئی از طریق وحی و نبوت در اختیار بشر قرار گرفته است که فراتر از افق حس و عقل بشر می باشد.

  ثالثا پس از آن که مسئله ای در ترازوی نقد قرار گرفت و در سایه ی بحث های فراوان به عنوان مسئله ای قطعی پذیرفته شد، چنین مسئله ای نیز از گردونه ی آزادی اندیشه و بیان خارج خواهد شد. در جامعه ای که اعتقادات دینی مایه قوام جامعه و همبستگی مردمان است و وجود اعتقادات دیگر پذیرفته می شود اما مخالفت و معارضه این اعتقادات رسمی معمولا تحمل نمی شود به این جهت جز در جامعه متجدد که در آن دین به امر شخصی و وجدانی مبدل شده است در هیچ جامعه دیگری تساهل و تسامح به صورت یک اصل قبول نشده است.

مصلحت عمومی یکی دیگر از توجیهات آزادی فردی است که طرفداران لیبرالیسم آنرا مطرح کرده اند. چنان که استوارت میل گفته است : «به مصلحت عام نیست که همه الزاما به یک هیات و قالب یکسان در آیند، یا لزوما از یک انگاره ی یکسان تبعیت کنند بر عکس هر قدر که افراد جامعه آزادانه خود را پرورش دهند جامعه به همان میزان غنی تر می شود مصلحت عام اقتضا می­کند که حد اکثر آزادی ممکن به فرد داده شود.» ( کاپلستون ص 53 ـ 54 ) عدالت بی هیچ قید و شرطی پسندیده است اما آزادی به شرط آن که عادلانه باشد پسندیده خواهد بود.

پس عدالت حسن ذاتی دارد اما آزادی چنین نیست. « البته از زمان  انقلاب فرا نسه آزادی از برابری و عدالت سبقت گرفت و آن را تحت الشعاع قرار داد و منورالفکر قرن هجدهم از را ه دشوا ر زندگی که لازمه دوام تاریخ بشر است چیزی نگفت و آنرا در پرده فراموشی انداخت. به این جهت لیبرالیسم اخیر از طرح عدالت ابا دارد و آنرا مفید نمی­داند. روح آسان طلب گمان می­کند همین که به لفظ از آزادی دم بزند به آزادی می­رسد و کسی که به او بگوید آزادی بی مجا هده حا صل نمی­شود، دشمن آزادی می خواند. ولی در شرایط حاضر به آزادی جز از راه مجاهده برای عدالت نمی توان رسید. شاید هرگز و در هیچ جا جز این راه، راهی نبوده است. راه آزادی راه حق و عدل است و کسی که به این راه نیاید آزاد نیست و به آزادی نمی رسد.» (داوری اردکانی ص 226 ) تساهل سیاسی به جامعه غیردینی تعلق دارد اما دینداری با مدارای سیاسی منافات ندارد. معمولا تصور می­شود اگر تساهل و تسامح مطرح نباشد به ناچار وضع عدم تحمل و خشونت حاکم است. وقتی گفته می­شود تساهل سیاسی به جامعه غیردینی تعلق دارد نباید نتیجه گیری شود که پس مدینه دینی دشمن تساهل و مجال قهر و خشونت است.

 از این جا نارسایی این دیدگاه لیبرالیستی که آزادی را برترین مقوله­ی اجتماعی و بشری دانسته و آنرا خیر فی نفسه می شمارد روشن گردید. «نباید در آزادی انسانی یک خیر فی نفسه را دریافت. آزادی مانند کلیه ی امور و مسا ئلی که به شرط و موقع ا نسانی مربوط می شوند در بوته­ی ابهام و ایهام قرار دارد. آزادی هم می­تواند به سوی پستی و فساد و تباهی بگراید و هم به جانب کرامت و بلند همتی بر شود به طرف شر روی بگرداند یا متوجه خیر گردد، واپس رود یا با گام های بلند به پیش آید » ( گورو یچ ص 111 ) یک جامعه ممکن است جامعه تساهل و تسامح نباشد اما به قهر و خشونت و سختگیری هم رو نکند چه بسا آنهای که به تساهل دعوت می کند گاهی به زور می خواهند نظر و رویه و رسوم خود را به دیگران تحمیل کنند.

آزادی معطوف به استقرار عدالت

هیچ چیز برای بشر بهتر از انتخاب آزادانه راه انبیا نیست. به تعبیر مولوی آدمیانی که طعم عدالت را در درون نچشیده اند و در درون نفس اعتدال و تعادل را استقرار نبخشیده اند نمی توانند به استقبال عدالت بیرونی بروند. آنان که از درون آزاد نیستند، آزادی بیرونی را  هم به ثمن بخس خواهند فروخت و آنان که سر نفس ظلوم خود را نبریده اند در تشخیص ظلم بیرونی هم عاجز خواهند ماند. « می گویند به فکر آزادی باید بود و غم آزادی باید خورد و کاری به عدالت نباید داشت. ولی مگر آزادی بدون عدالت ممکن است؟ آزادی را بشر از آن جهت طلب می­کند و این طلب را طلب کمال می شناسد که آنرا اقتضای عدالت می داند و گرنه سر از ربقه قاعده و قانون بیرون کشیدن و با سودا و هوس کام راندن آزادی نیست و هیچ نظا م سیا سی و اجتماعی با بی نظمی و بی قانو نی بنیاد نمی شود.» (داوری ص 225 ) هیچ چیز برای بشر بهتر از عبودیت مسبوق به آزادی و حریت نیست و هیچ نعمتی برای بشر بهتر از آزادی بشری نیست.

مشکل لیبرالیسم در این است که به آزادی مطلق در مذهب و اخلاق معتقد است. چنین آزادی ای در حقیقت انسان را به بدترین نوع بردگی و اسارت می­کشاند که همانا بندگی و اسارت غرایز و تمایلات نفسانی است. برا ین اساس باید گفت آزادی سیاسی بدون آزادی معنوی پروژه ای ناتمام است «آزادی اجتماعی بدون آزادی معنوی میسر و عملی نیست. اما این درد جامعه بشری است که می­خواهد آزادی اجتماعی را تامین کند ولی به دنبال آزادی معنوی نمیرود .» (مطهری ص 19) اکنون که اعتقاد به اصول تجدد سست و بی بنیاد شده است، مناطق دیگر عالم دچار آشوب مضاعفند. آشوب غرب نتیجه راه یافتن فتور و تزلزل در ارکان عالم غرب است غرب با صدور و پخش ساخته­ها و عادات خود در میان مردم عالم، آنها را بی آن که عقل و نظم غربی را فرا گرفته باشند از زمین و وطن و خانه خود برکنده و به اشیا و کالاهای تکنیک وابسته کرده است با این وابستگی نظم موجود خلل برداشته و نظم جدید بر قرار نشده است.

نتیجه گیری

در خاتمه و واپسین سخن به عنوان نتیجه و ماحصل بحث می توان گفت که آزادی یکی از حقوق طبیعی بشر است. فرد همان گونه که مالک زندگی خویش است حقوقی را نیز در تملک دارد. این اصل همواره  مشروط به آن است که در اعمال و اجرای آن، حقوق دیگران پایمال نگردد. پیدایش و قوام سیستم عقلی و عقلانیت انتقادی با پدیدار شدن صورت مثالی رهائی از قهر و خشونت و آزادی از شر مقدسات و ولایت فکری، در افق تاریخ و تمدن جدید صورت گرفت. تفکر و تعلق به اصول و مبانی ایده آل آزادی و عقلانیت انتقادی شرط اتقان و استواری کارهاست. هر جا این تعهد و تعلق باشد کارها بسامان و بقاعده صورت می­گیرد و هر جا این تعلق خاطر و التزام و اهتمام نباشد نصیبی که از عقلانیت و آزادی برده می شود بسیار اندک و ناچیز است.

دو نوع آزادی و آزادی طلبی وجود دارد: یکی راه دشوار و دیگر راه­های آسان. راه دشوار «راه عدالت» است و آن هزار راه، به درجات بیش و کم، از راه عدل انحراف دارد. بشر معمولا راه آسان را بر می­گزیند، اما اگر آن راه دشوار نبود، راه های آسان نیز گشوده نمی شد یا خیلی زود به پرتگاه تباهی میرسید آزادی طلبی و آزادیخواهی و آزادی دوستی لیبرالیسم جدید یکی از راه های آسان است و با این راه آسان، نه هیچ قومی به آزادی میرسد و نه حتی با آن، لیبرالیسم معاصر تقویت یا نگهبانی می­شود.

غرب به همین آزادی هم با قدم گذاشتن به راه دشوار رسیده است. بشر جدید نظم قرون وسطایی را ظالمانه یافته و با شعار آزادی آن ظلم را برهم زده اند. وقتی سخن از آزادی گفته می­شود، آزادی بیان و عقیده و بطور کلی آزادیهای مصرح در اعلامیه حقوق بشر در نظر می­آید، ولی این آزادیها فرع و ثمر آزادی اساسی­تری است و آن آزادی از نحوی عدالت جدا نبوده است. منتهی عدالتی که در آغاز عصر جدید عنوان شد طرحی بود که حول وجود آدمی می گشت. پیداست که اگر عدالت به صورتی از عقل و بانگ وجدان بازگردانده شود، نام آزادی برای آن برازنده­تر ست. آنچه که امروز بدان حاجت داریم این است که هم با الهام گرفتن از کوششهای آزادیخواهانه آدمیان نیکخواه و هم با الهام از فرهنگ عارفانه و دینی، دو گونه آزادی را؛ یعنی آزادی بیرونی و درونی را؛ به دیگر سخن حریت مسبوق به عبودیت و عبودیت مسبوق به آزادی و حریت را با یکدیگر گره بزنیم و هر دو را با هم بخواهیم و هیچ یک را به بهانه دیگری فرو نکوبیم و مرغی را که تاکنون به یک بال می پرید به دو بال روانه خانه سعادت کنیم

منابع

1. آربلاستر، آنتونی، لیبرالیسم غرب ( ظهور و سقوط لیبرا لیسم ) ترجمه عباس مخبر، نشر مرکز، تهرا ن 1377

2. دورانت، ویل، لذات فلسفه، ترجمه، عباس زریاب خویی، نشر اندیشه، تهران، 1357

3. داوری اردکا نی، رضا، فرهنگ، خرد و آزادی، نشر ساقی، تهران، 1378

4. زرشناس، شهریار، درآمد بر اومانیسم، انتشارات برگ، تهران 1370

5. کاپلستون، فردریک، تاریخ فلسفه، ج 5 ترجمه، امیر جلال الدین اعلم، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران 1370

6. مطهری، مرتضی، گفتارهای معنوی، انتشارات صدرا، بی تا

 

 

درباره ی نویسنده
آقای مهمان مهمان